
آنروز پدر کفشی که کفی آن از نرینگی یک بوفالو ساخته شده بود را به من هدیه داد، دختر شکارچی را توی آغوشم انداخت و سپس با من از چیزهای عجیبی گفت:
"آگانی مرد، زمین سوخت و دیگر هیچ چیز برای ما باقی نماند، من می کوشم به تو نشان دهم که روزی انسان از روی زمین برخاست و بر روی ستاره هایی که در دوردست هستند زیست، مردم آنچه را که در خاطر داشتند را حفظ کرده اند، اما انسان روزی تمام داشته هایش را در جایی نگهداری کرد و امروز ما چیزهای زیادی را نمی دانیم چون ما مختصر می دانستیم، سپاستین! گوش هایت را باز کن آنچه که فرای خود می بینی بدست می آید اما همچنان زمین می زاید و می میرد و این افسانهء بشر است. سپاستین به آگانی اعتقاد داشته باش و نداشته باش، چون او تنها چیزیست که در افسانهء بشر پاسخ ِ واضحی برایش نخواهی یافت و این غم بزرگ است، کسانی غم بزرگ را باور نخواهند کرد و کسانی عمری در آن می میرند و هر دو راست می پندارند، سپاستین! این غم بزرگ است، در غم بزرگ انسان ها پیش می روند، عده ای آن را شادی بزرگ می نامند و عده ای به آن فکر نمی کنند؛ سپاستین! غم بزرگ و شادی بزرگ همواره در جنگ اند، همواره که بشر و نوع ِ تو پیش می رود غم ها و شادی ها بزرگ تر می شوند، غم بزرگ می تواند اعتقاد به آگانی باشد و یا بی اعتقادی به آن، دسته بندی را کسانی می سازند که در بی اعتقادی به آگانی زندگی را غم می پندارند و کسانی که در بی اعتقادی به آگانی آن را شادی می دانند و کسانی که در اعتقاد به آن نیز چنین می کنند. سپاستین به آگانی اعتقاد داشته باش و نداشته باش، اما هیچگاه غم بزرگ و چهرهء غناک خود را باور مکن، چرا که بچه ای که ماه را در شیشه دارد بیشتر از فیلسوفی ماه را می بیند که از پشت شیشه آنرا را در نگاهش دارد."
البته انتظار این حرف ها را می کشیدم، در قبیله ما رسم است اگر پسری برای اولین بار نزدیکی کند پدرش نظیر این حرفها را می زند تا به فرزندش نشان دهد که وارد دنیای جدیدی شده است، پدر معمولا حرف نمی زند برای همین هم وقتی که آن حرف ها را می زد به نظر می رسید که مدت ها با خودش توی ذهنش آن ها را تکرار کرده چون متن را به خوبی می گفت اما چهره اش با آن نمی خواند و او همینطور که کمتر حرف می زند به ندرت نیز می شود فهمید که توی ذهنش چه می گذرد. از امشب باید نامی برای دختر شکارچی پیدا کنم، ما برای لال ها نامی انتخاب نمی کنیم تا وقتی که کسی که او را دوست دارد برایش نامی انتخاب کند. شاید امشب نامی برایش انتخاب کردم.
پدر از غار بیرون رفت و من انسانی را کشیدم که از زمین برخاسته و بال هایش تمام بدن اش را پوشانده بود.
----------------------------------------
لوح چهارم، کوه های پایانی هیمالیا.
hamishe neveshte hato khoondam ama ehsas kardam dorost motevajehe manzoore asli nashodam :)
پاسخ دادنحذفkhoobe adam bazi vaghta in tafavotha ro bebine
neveshte haye to kheili motefavete
باور کن از سخنان پدرت چیزی نفهمیدم . . .
پاسخ دادنحذفاین فلسفه آگانی بسی پیچیده است . . .
شرمنده! زود پریدم تو موضوع اصلی باید حداقل موضوع باز می شد و بعد به اینجا می رسیدیم، سعی می کنم توی ادامه بازش کنم اینو باید تقریبا تو پنج پست دیگه مطرح می کردم.
پاسخ دادنحذفبه این دسته بندی واقعا از یه لحاظایی درسته ها. بعد دنیای جدید یعنی چی؟ منظور اینه که مثلا تو فرهنگ الان اروپا ( فی المثل می گم) کسی با این کار فکر نمی کنه وارد یه دنیای جدید شده منظور از دنیای جدید این جا به واقع داشتن همسره؟
پاسخ دادنحذفچرا که بچه ای که ماه را در شیشه دارد بیشتر از فیلسوفی ماه را می بیند که از پشت شیشه آنرا را در نگاهش دارد."
پاسخ دادنحذف(Best)
به نظر می سه که ورود به بزرگسالی در جامعهء قبیله ای معمولا با نشان دادن لیاقت از طرف ِ کودک صورت می گیره، در قبیله سپاستین قانونی به نام هیجده سالگی هنوز به رسمیت شناخته نشده که اگه از اون مرز رد شد بشه فرد رو بزرگسال حساب کرد پس با جرات در دوران های گذشته باید زمان به رسمیت شناخته شدن از بلوغ جنسی حساب شده باشه. که اتفاقا پدر سپاستین این زمان رو مناسب برای بیان حقایق از زبان خودش می بینه و اینکه جامعهء سپاستین یک جامعهء تقریبا غیر دینی ولی کوچیک به حساب میاد و خصوصیت جوامع کوچیک نبود قوانین ِ تصویب شده اس، در این جوامع قوانین با اطمینان ساکنین به هم به وجود میاد و این رفتار پدر سپاستین هم به منزلهء همون اطمینان حساب می شه که به پدر این امکان رو می ده برای سپاتین توضیح بده که در چه جهانی از این به بعد قرار داره.
پاسخ دادنحذف