امروز گشتم و از توی تارنماهای به سطل زباله ریخته ام این آدرس را پیدا کردم، وبلاگی که فدای هشت ماه نویسی های وردپرسی ام شد و ناهماهنگی عنوان و آدرسش به همان اندازه مرا آزار می دهد که دفترهای خط دار از کودکی آزارم می داده اند و به همان اندازه در اینجا احساس ِ تنهایی می کنم که بوی کتاب های اول سال مرا می ترساند که حسی ماجراجو دارد و ناپسند برای کسانی که مدام به وسایل اطرافشان عشق می روزند، درست شبیه به گربه هایی که از تف مالی کردن خودشان احساس لذت می کنند و این حس آنقدر در من نفوذ کرده است که فکر می کنم همه چیز در اینجا پوچ می شود و نوشته هایم به جایی می رود که دیگرانی نمی خوانندش و این ترسناکترین حسی ایست که این مکان را برایم بی اعتماد می کند.
برای آنکه قدری قوه فضولیتان فروکش کند دلیل گور به گوری هایم را می توان تلاش نیمه فرجام برای سایت بلاگ و گنگی بیش از حد و نامفهوم بودن عملکرد گوگل به اضافهء احمقانه بودن جهان را نام برد که همه شان در آخری خلاصه می شوند، البته دلیل دیگری هم داشت، مثلا من چندبار تلاش کردم و مطلب نوشتم و بعد که خواستم آنرا انتشار دهم زحمت استفاده از ابزار فی.ل ت ... و سر زدن برای خبر کردن کسانی که باید در مورد چیزهای زیادی در آخر ِ شب ها توضیح می دادم آنقدر مرا عذاب می داد که فکر می کنم کلی از مطالبم را مادرم از اتاقم جمع کرده باشد و چیزهای زیادی است که امروز در مورد من می داند، این را می شود به سادگی توی چشم هایش خواند و چیزهای بیشتری که هر انسانی فقط جرات بازگو کردنشان را فقط پیش خودش دارد که البته این آخری را من از چشم هایش نمی خوانم چون انسان ها چیزهای خصوصیشان را فقط پیش خودشان بازگو می کنند.
برای امروز کافی است، فردا خبرتان می کنم.
روزی شیخ محمود بستری در اینترنت به صفحات فیلتر شده می نگریست و می فرمود : در اینجا
پاسخ دادنحذفچیزی می بینم که شما نمی بینید.
گفتند چه چیز می بینی یا شیخ؟
فرمود : آزادی مطلق !
و مریدان گریستند.
دست به مهاجرتت خوبه ها مرد...
پاسخ دادنحذفوردپرس که دیگه فیلتر نیست!
پاسخ دادنحذفاما اینجا هم خوبه.به شرطی که تند تند بنویسی.
من دسترسی ندارم، شما شاید داشته باشید ولی وضعیت برای همه اینطور نیست.
پاسخ دادنحذفهي دوست..
پاسخ دادنحذفاز همين جا شروع كردم.
به راهنمايي چگونه كامنت گذاشتنت هم توجهي ندارم! مي تواني كامنتهايم را نخواني!