
من نوعی موجود زمینی ام که قبلا در کوه های هیمالیا زندگی می کردم، اما هوا طی چند سال سرد شد و ما مجبور شدیم از ده سال پیش همواره در جستجوی هوای گرم باشیم، ما از سرزمین های زیادی گذر کرده ایم ولی زیستگاه اصلی ما جایست که خورشید در آنجا زندگی می کند، ما می خواهیم به آنجا برسیم تا برای باقی عمر تمام فصول را در گرما باشیم.
پیش از این که راهی سفر شویم قبیله بزرگی بودیم اما بر اثر بی اعتقادی عده ای به حرف های آگانی ِ بزرگ عده ای به بیراهه رفتند و بزودی نابود خواهند شد چرا که محل زندگی خورشید تنها در جایی می تواند باشد که خورشید در آن غروب می کند ولی آن عده ای که از ما جدا شدند به سمت ِ مکان طلوع خورشید پیش رفتند پس بزودی آگانی به گمراهی آنان پاسخ خواهد گفت.
اجداد ما یکی پس از دیگری به وجودی به نام آگانی اعتقاد دارند که همهء اراده جهان در تسلیم اوست، اوست که مرا در شکم ِ مادر قرار داد و اوست که درختان را رشد می دهد و وجود هر چیز وابسته به ارادهء اوست، من معمولا ابتدای هر چیز به او فکر می کنم چرا که معنای زندگی تنها در آگانی معنا میابد، چیزهای مهمی در زندگی من وجود دارند، مثلا من معمولا به بالای کوه ها می روم جایی که آگانی در آن حضور دارد و در داخل ِ غارهای بزرگ شکل ِچیزهایی را به تصویر می کشم که به نظرم در جهان از ما محافظت می کنند، این کار را از پدرم یاد گرفتم، او بهترین شکارچی قبیله است، او هفتهء قبل با یک گروه بیست نفره یک ماموت ِ ماده را شکار کرد، او همه چیز را می داند، تمام تلاش من این است که روزی همانند پدر با آگانی ارتباط مستقیم پیدا کنم، من این را هم معمولا توی غارهای بزرگ به تصویر می کشم و خیلی چیزهایی که توضیح آن سخت است.
لوح یکم، جایی که سرد است.
----------------------------------------
پ.ن : در گذشته من دسته بندی هایی را برای وبلاگ پیشین در نظر گرفته بودم که به فراخور احساس ِ نوشتن، موضوعات دسته بندی می شد، همین باعث می شد با خارج شدن از آن شرایط موضوعات دنبال شده هم نیمه کاره رها شود که چندان جلوهء خوبی نداشت، در این وبلاگ سعی شده است تا موضوعی پایان نیابد موضوع دیگری پیش کشیده نشود، این برای من بهتر است و هم برای شما.
در هراسم از این همه تکرار..
پاسخ دادنحذف